|
فانوس عشق |
|
|
با اينکه مي دانم پرستش کار کافر است مي پرستمت با اينکه مي دانم آخر عشق رسوايي است عاشقت مي شوم پس گناهکارم ، کافرم ، رسوايم ولي همچنان دوستت دارم
با اينکه مي دانم دوست داشتن گناه است دوستت دارم
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:16 توسط سحر |
ای کاش ادماباچشماشون باهم حرف میزدن
وقتی نگاه ادمای روی زمین حرفایی میزنه که شاید هیچ وقت به زبون
نیاد
....ای کاش
اره اونوقت بود که عاشقای واقعی همدیگروبهترمی شناختند
اره فقط نگاه ادماست چشم یه عاشق واقعی نمی تونه دروغ باشه
بسوزای عشق بسوزان مستی ام را
بسوز ای دل بسوزان هستی ام را
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:13 توسط سحر |
خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:7 توسط سحر |
دوباره باز خواهم گشت... نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه... ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت... و چشمان تو را با نور خواهم شست... به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد... رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد... به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:4 توسط سحر |
حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:57 توسط سحر |
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.
هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان.
و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از این پس زندگی، میدان است و حریف، خداوند. پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم نیست / عشق کار پهلوان است، ای پسر*
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:50 توسط سحر |
دلم از دوری دلها تنگ است
دلم از این همه نا مردی ها دلم از لهجه پاییزی رویای زمان در پندار دلم از این همه فریاد ، بر آیین دلت غمگین است دلم از دوری دیدنها ، و به آرامش فریاد رسیدن تنگ است دل من می خواهد به لب فاصله ها لب بسپارد و چو باد برسد بر گهر سرخ نگین آسایت دل من خونین است دل من غمگین است دل من باور من در پس این همه خوبی و بدی و انتظار ، ره چشمان تو را می پوید دل من در پی ایجاد کلامی میگشت که رهی بر دل تو باز کند دل من در گذر این همه کاش کاشکی کمی از فاصله ها بر می داشت دل من می ماند دل من می پوسد دل من شیفته هیچت گشته دلکم این دل نالان و خموش با صدای نفست زنده شده ، بی صدای نفست میمیرد دلکم میمیرد بی تو دیگر هیچست بی تو دیگر نفسی نیست که فریاد دلم بشناسد دلکم را بپذیر شاید این بار به آرامش فردا برسیم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:47 توسط سحر |
روی قلبم من نوشتم بی تو هرگز
بین من و تو فاصله غوغا می كنه
یاد حرفهای قشنگت منو رها نمی كنه
تو منو گذاشتی رفتی توی روزگار وحشی
توی كوچه های غربت دنبالم حتی نگشتی
تو مثل ستاره ای که توی شبهای سیاهم
می درخشی و میشی جون پناهم
تو مثل طراوت گلای پونه
چرا رفتی از تن ای دیوونه
تو مثل یه تیكه ابری توی آسمون آبی
پاک و ساده مثل رویا مثل خوابی
بگو یکبار، آره یکبار برمیگردی
یا هنوزم بی تفاوت یخ زدی ، یخ زدی
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 10:42 توسط سحر |
فکر میکنم که عشق یک پرنده است.یک گل است.یک ترانه است.یا که خنده های کودکانه است.هر چه هست جاودانه است. فکر میکنم که عشق یک ستاره است.یا که افتاب.یا که ماه.نه نه.عشق یک دل لطیف پاره پاره است. فکر میکنم که عشق یک مشعل است.هر کجا که هست روشنی است.هر کجا که نیست سوت و کور و تیره است. زندگی بدون عشق مشکل است.عشق روح مطلق است.کامل است. فکر میکنم که عشق یک مذهب است.اب و باد و خانه نیست مکتب است. عشق یک حقیقت است.اولین پدیده ی طبیعت است.راز خلقت است.رمز غیبت است. عشق مرگ نیست زندگیست.سخت نیست عین سادگیست. عشق عاشقانه های باد و گندم است.اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است.یا مسیح در درون مریم است. فکر میکنم که عشق یک گل شقایق است. فکر میکنم خدا هم عاشق است.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 17:15 توسط سحر |
تو عشق من هستی تمام افکارم را درک می کـنی کارهایم را درک می کنی تو همانی که زندگیم را به دستانش می سپارم تو همــانی که می خواهــم همیشه در کنار او باشم تو عشق من هستی پس از دیدار تو همواره شادمان بوده ام ولی دائم در نگرانی نگران اینکه شایدازمن ناامیــدشوی نگران اینکه دوستیمان به پایان بـرسد نگران اینکه از بودن با من شاد نبــاشی نگران اینکه شایدبرای تو اتفاقی بیفتـد عاشق توشده ام وشایدنگرانی فراوان مــن بی تومیشه زنده بودنمیشه زندگی کرد تو مديونم من اگر عشق تو نبود:
چشم من همچون ابر مثل ابري انبوه آنقدر ميباريد تا جهان خانه ي ظلمت مي شد
اگر عشق تو نبود: لب من چون گل پژمرده ي باغي مي شد و لب از بوسه تهي
اگرعشق تو نبود: كوچه ها قصه ي سرد،خانه ها لانه ي زرد، چشمه ها خاكي و خشك ودر انديشه ي بيهودگيم ناگهان ميمرد در چشم تو حیرانکده
چشم خود را به
بخاطر عشق من به توست..................
ای هست که باید
هم شعر شب و هم گل خورشید بزاید !
چشمان
تو دیوانه ترینند ، عزیزم !
« دیوانه چو دیوانه ببیند
خوشش آید
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:36 توسط سحر |
| ||||||