تبليغاتX
فانوس عشق

فانوس عشق

ای کاش ادماباچشماشون باهم حرف میزدن

وقتی نگاه ادمای روی زمین حرفایی میزنه که شاید هیچ وقت به زبون

نیاد

....ای کاش

اره اونوقت بود که عاشقای واقعی همدیگروبهترمی شناختند

اره فقط نگاه ادماست چشم یه عاشق واقعی نمی تونه دروغ باشه

بسوزای عشق بسوزان مستی ام را

بسوز ای دل بسوزان هستی ام را

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 14:13 توسط سحر |


باز خواهم گشت
تقدیم به تمام عشاق و دردمندانی که در راه عشق فنا شدن.

دوباره باز خواهم گشت...

نمی دانم چه هنگام٬از کدامین راه...

ولی یکبار دیگر باز خواهم گشت...

و چشمان تو را با نور خواهم شست...

به دیوار حریم عشق یکبار دگر٬من تکیه خواهم کرد...

رسوم عشق ورزی را دوباره زنده خواهم کرد...

به نام عشق و زیبایی٬دوباره خطبه خواهم خواند...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:4 توسط سحر |


 

زیر خاکستر ذهنم باقیست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ست ز عشقی سوزن

که بود گرم و فروزنده هنوز

عشقی آن گونه که بنیان مرا

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا

مانده ام زنده هنوز

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم

آن که جانم را سوخت

یاد می آرد از این بنده هنوز

سخت جانی را ببین

که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از

بی تو بودن باشد

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم، هستم

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

گر چه از فرط غرور

اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

سال هاست که از دیده من رفتی لیک

دلم از مهر تو آکنده هنوز

دفتر عمر مرا

دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق

قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست

تویی آن قامت بالنده هنوز

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی

منم آن عاشق بازنده هنوز

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقیست

آتش سرکش و سوزنده هنوز

حمید مصدق

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 22:56 توسط سحر |


 

اگر عشق همان لحظه شیرینی است که روی مثل ماهت را دوباره ببینم و با شادی تو جون بگیرم،

اگر عشق همان دست نوازشگر توست که در لحظه های غم و شادی همدم و مونسم شد،

اگر عشق همان مهری است که چتر محبت خود را روی سرم پهن کرد،

اگر عشق همان حس آشنایی است که با حضور تو پر رنگ تر شد،

اگر عشق همان باغ نجابتی است که میوه حیا و صداقت را در سبد مهربانی ها برایم پیش کش فرستاد،

اگر عشق همان حضور پر رنگ ایمان است، اگر عشق همان تولد دوباره روح و جسم است،

اگر عشق همان حس لطیفی است که برای بیانش تمام واژه ها را کم می آورم،

می‌توانم بلند نام تو را فریاد بزنم و بگم این حس را با تمام وجود چشیده ام...

باید بگم عشق همان حضور عاشقانه توست که در بهترین ثانیه ها و لحظه های عمرم، نثارم کردی...

در آرزوی اینم که پروانه ظریف احساسم را از بند و زنجیر رهایی بخشم و بدون هیچ غمی از ته دل فریاد دوستت دارم را سر دهم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:46 توسط سحر |


به یاد آور روزی را که کلاغ شوم خیانت برروی دیوار کوتاه خوشبختی من نشست ...

آن روز مثل همیشه خورشید در آسمان، بازارها شلوغ، ماشین ها در حرکت و مردم در خیابان بودند...اما...

عاشقانه کور بودم اما این بار جز تو او را هم دیدم همان صاحب کلاغ شوم بدبختی من...

آری مردم و خیابان وآسمان را فراموش و نگاهم را به دستانی دوختم که روزی جای جای خالی دستان مرا پر میکرد...

سکوتم در من شکست نگاهم خجل شد و به گوشه ای رفتم ...

ثانیه ها را با اندوه پیوند زدم و ساعت ها را به سفر در خیال تو گذراندم...

پس از روزها سفر در گذشته حال می خواهم عاشق باشم ...

عاشق عشق سالهای زیبای عاشقانه ...

 

دوستت داشتم، دارم و خواهم داشت...


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:31 توسط سحر |


عشق یعنی راه رفتن تا سحر
عشق یعنی گریه های بی ثمر

عشق یعنی لحظه های بی کسی

عشق یعنی دوری و دلواپسی

عشق یعنی دوری از زیباترین

غربت مطلق به روی این زمین

عشق یعنی دستهای باز تو

عشق یعنی با تو در پرواز تو

عشق یعنی یک دل تنگ و غریب

عشق یعنی دختری پاک و نجیب

عشق یعنی چشمهای مست او

نامه هایم در فشار دست او

عشق یعنی شعرهای سوخته

عشق یعنی شمع نا افروخته

عشق یعنی تا ابد در راه او

تا همیشه یک جهان گمراه او

عشق یعنی دردهای بی شمار

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 10:35 توسط سحر |


 

محاكمه عشق... جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او

مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق، آهاي چشم ،مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:26 توسط حجت |


 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند. زن جوان: یواش تر برو, من می ترسم

مرد جوان: نه, اینجوری خیلی بهتره

زن جوان: خواهش میکنم, من خیلی می ترسم

مرد جوان: خوب, اما اول باید بگی که دوستم داری

زن جوان: دوستت دارم, حالا میشه یواش تر برونی

مرد جوان: منو محکم بگیر

زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری

مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری

آخه نمیتونم راحت برونم. اذیتم میکنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد, یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود

پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت

و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:23 توسط حجت |


+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:10 توسط حجت |


پاییز است...

بغض آسمان می ترکد...

فرشته ها می گریند...

کسی چه می داند...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:0 توسط حجت |


M-a2

]من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم
واسه عشق بازي موجا قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دوردونه بودم پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا
تا كه يك روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد
براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي
اما تا قايقي اومد از منو دلم گذشتي
رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا
من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بي تو بودن ميگذره اما به سختي
دل تنها و غريبم داره اين گوشه ميميره
ولي حتي وقت مردن باز سراغت و ميگيره
ميرسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم
اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:42 توسط حجت |



فکر می کردم عاشقی فقط توی ترانه هاست                 قصه ای گم شده تو غبار رویاهای ماست

فکر می کردم مگه می شه با یه چشم به هم زدن            دل به دریا زد و رفت تا مرز دیونه شدن

با خودم می گفتم این حرفها فقط تو قصه هاست             عشق فقط یه دلخوشی برای زندگی ماست

اما با دیدن تو    دلم   بهونه   گیر    شده                       اینبار این ماهی مغرور توی تور اسیر شده

حالا  می بینم  که   آسمون   چقدر   آبی   تره              چشم   تو  منو  تا   بی کران     رویا  می بره

فکر می کردم نمی شه اما شد و  حالا   دیگه                   این دیونه   فقط  از  نگاه   تو     غزل   می گه

 

 

ای عزیز دل

با تو هستم ...گوش کن

با عبور از هر ثانیه بیشتر از پیش به این باور می رسم که هر ذره از وجودم بی تابانه تور ا طلب می کند و هر لحظه بیشتر از پیش نیازمند آغوش امنت هستم ...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:24 توسط حجت |


اي عشق تو ما را به كجا مي كشي اي عشق
جز محنت و غم نيستي ، اما خوشي اي عشق
اين شوري و شيريني من خود ز لب توست
صد بار مرا مي پزي و مي چشي اي عشق
چون زر همه در حسرت مس گشتنم امروز
تا باز تو دستي به سر من  كشي اي عشق
دين و دل و حسن و هنر و دولت و دانش
چندان كه نگه مي كنمت هر ششي اي عشق
رخساره ي مردان نگر آراسته ي خون
هنگامه ي حسن است چرا خامشي اي عشق
آواز خوشت بوي دل سوخته دارد
پيداست كه مرغ چمن آتشی اي عشق
بگذار كه چون سايه هنوزت بگدازند
از بوته ي ايام چه غم ؟ بي غشي اي عشق

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:18 توسط حجت |


زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام

نمی دانم وقتی که آرام در نگاهم نشستی

شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به اینه گره می خورد

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدایی

باید رها شوی بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط حجت |



ميتوني نگاهم نكني-

 اما نميتوني جلوي چشماي منو بگيري-

 ميتوني بگي دوست ندارم-

اما نميتوني بگي دوسم نداشته باش-

 ميتوني از پيشم بري-

 اما نميتوني بگي دنبالم نيا-

پس من نگاهت ميكنم-

 دوست دارم-

وتا ابد دنبالت ميام...

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:56 توسط حجت |


 

 
 

با غروب افتاب به یاد تو می افتم

روزها منتظرم تا بیایی و وقتی خورشید غروب میکنه

 دلم می گیره واشکم بی اختیار جاری می شه

 قلبم می گیره و چشمام از اینکه تو رو ندیدن خجالت می کشن

ولی باز به امید امدنت دعا می خوانم
!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:54 توسط حجت |


 

اگر همه دنيا , همه آدما منو به خاطر عشق تو سرزنش كنن بازم دوست

دارم . تا پاي مرگ . حتي اگر بميرم از لا بلاي خاكهايي كه روم تلنبار

شده

بازم ميگم دوست دارم . تو خود عشقي . براي رسيدن به تو حاضرم

 

همه سختي ها و همه شرزنش ها رو تحمل كنم . حتي بد ترين چيزا به

روم نميارم . چون دوست دارم.

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:53 توسط حجت |



ميخواهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد حال به فراموشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .
...................................................................................................
کو........
از درون من کسی هرگز نمی یابد خبر
از عذاب من کسی هرگز نمی بیند اثر
کو رفیقی تا برایش جان خود را قربان کنم
کو انیسی کز برایش دیده را دریا کنم
کو کسی کز من بخواهد ذره ای مردانگی
کو کسی کز او ببینم قطره ای شایستگی
کی کسی از خود برای من گذشت
کی کسی از دل برای من نوشت
کو کسی کر من دلی بی کینه خواست
کو کسی کز من لبی پر خنده خواست
کی کسی از من جز برای منفعت
جمله ای از مهربانی ها بگفت
هر که را دیدم فقط در فکر خویش
بر من از آنها چه آمد غیر نیش
ای دریغ از من که عاشق بوده ام
ای دریغ از من که در خود مرده ام
ای دریغ از من که بی خود زنده ام

وقت رفتن....
خیلی حرفهاست که بگم ولی همزبونی نیست
تشنه محبتم دست مهربونی نیست
غیر غم توی دلم چیزی پیدا نمیشه
بی تو این دنیا برام دیگه دنیا نمیشه
بی تو آسمون سیاهه همیشه
بی تو چشم من به راهه همیشه
چشمای تو خورشید دنیای تاریک منه
اگه از درد دلم هر چی بگم بازم کمه
کاشکی که میشد از توی سینه دلمو دربیارم
جای این دل توی سینه یه سنگ خارا بزارم
جنگل سبز چشات همه دنیای منه
نمی خوام گریه کنم گر چه وقت رفتنه

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:46 توسط حجت |


شعله اي بي ثمرم بهتر كه خاموشم كنيد ××× سوي مردن ميروم با خاك هم آغوشم كنيد
در وداع از رنج زمان گرچه فريادم شكست ××× داغ عشق ديده ام ياران سياه پوشم كنيد

این وبلاگ گروهی میباشد .دوستانی که مایل هستند خود نویسنده باشند و در ساخت این وب همکاری نماییند دو را پیش رو دارند ، میتوانند آی دیه منو اد کنند و یوزرنیم ، پسورد ، نام نویسنده و ایمیل خود را ارسال نمایند یا به این شماره اس ام اس نمایند . با تشکر

آی دی : payam00200 .
شماره ی ارسال 09361208338


منتظر نظرات و پیشنهادات گرمتون هستم 09361208338


بخش اصلی سایت


خانه

ایمیل
بیا تو اس ام اس


لینک روزانه

دنیای اس ام اس
آرشیو پیوندهای روزانه


آرشیو مطالب

دی 1387

مهر 1387

شهریور 1387
مرداد 1387


Categories

تکه کلام های عاشقانه
کارت پستال های عاشقانه
داستان های عاشقانه
شعرهای عاشقانه


Authors

حجت

سحر
ابراهيم
زهرا


لینک دوستان

دنیای اس ام اس
تفریحات سالم و شاد
دنیای آموزش