|
فانوس عشق |
|
|
خواهش از بهر ستم خواهی انسان مکن عشق در سینه نگهدار و هیچ فاش مگو چون که تاریک است این راه و از آن یاد مکن عشق آیینه قلب است در آن زنگی نیست لیک این جمله نگهدار و عنوان مکن در درون مایه عشقت ز جفا دوری کن آشکارا زین سخن هیچ کجا یاد مکن اگر از بهر کسی در عشق مردی. مردی ورنه از جورو جفا عشق فریاد مکن
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 1:7 توسط سحر |
امروزه از عشق فقط اسمش مونده و اونم شده بازیچه دست بچه ها که به نام عشق چه خیانتها و جنایتهایی که نمیکنن و . . . خیلی وقته از عشق خبری نیست و . . . عشق یعنی از من بودن رها شدن و همه او شدن معشوقی خبر میده به عاشقش که شب بیا ببینمت عاشق میره و در میزنه ، معشوق میگه کیه و عاشق جواب میده منم معشوق دروبراش باز نمیکنه و میگه برو عاشق میره و بعد از مدتی برمیگرده و در میزنه معشوق میگه کیه و عاشق دوباره جواب میده منم معشوق دوباره عاشق رو قبول نمیکنه و اینبار عاشق میره و بعد از مدت زمان زیادی از سر جنون برمیگرده و دو باره در میزنه معشوق میگه کیه و عاشق اینبار جواب میده : تویی و اینبار معشوق درو براش باز میکنه الان ظاهراعشاق زیادن ولی همینکه مشکلی پیش اومد و یکیشون گفت ازت خسته شدم و از اولم دوستت نداشتم ، طرف مقابلم میگه : منم از اولم تورو نمیخواستم و مجبورم کردن اینا همونایی هستن که یه روزی میگفتن اگه یه لحظه طرفشون نباشه " میمیرن حتی درد و رنج عشقم قشنگه : درطریق عشق بازی امن و آسایش بلاست ریش باد ان دل که با درد تو خواهد مرهمی عشق حرمتش خیلی بیشتر از این بچه بازیهایی هست که بعضیا خودشونو باهاش گول میزنن خیلی وقته عشقی نمونده و حرمتش رو شکستن بعضیا میگن یه روزی عاشق بودم ولی الان نه ، فراموشش کردم عشق هیچوقت فراموش نمیشه و روز به روز شعله ورتر میشه عشق فراموشی نیست عشق یعنی از خود گذشتن : عشق یعنی تشنه ای خود نیز اگر واگذاری آب را بر تشنه تر عشق وقتی بوجود میاد که به معشوق نرسی ، چرا لیلی و مجنون ، شیرین و فرهاد ، . . . اسمشون ماندگاره و اولیای عشق لقب گرفتن ؟ چون بهم نرسیدن ، اگه میرسیدن که مثل همه آدمهای عادی دیگه زندگی میکردن و . . . ازدواج گورستان عشقهاست عشق روز افزون من از بیوفائیهای توست میگریزم گر به من یکدم وفاداری کنی من وقتی تو این کلوب عضو شدم ، خیلی خوشحال بودم ولی . . . متاسفانه بیشتر جنبه شوخی داره و سرگرمی اینام به جای خودش خوبه ولی اسم کلوب زیاد بهش نمیاد خیلی گشتم تو موضوعات و بحثها که بجز چند مورد بیشترشون ربطی به عشق نداشتن یا من درست ازشون استنباط نکردم ، بیشتر جوابهای از پیش تعیین شده و چند کلمه ای خوشحالم الان این بحث رو پیدا کردم و تونستم چند سطری رو بنویسم بیشتر از این گزافه گویی نمیکنم ، شاید بحث دیگه یی که بشه در باره ش نوشت رو گذاشتین عشق بی عین است و بی شین است و بی قاف ای پسر عاشق عشقی چنین نیز از جهانی دیگر است
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:17 توسط سحر |
نامه همان بغض فروخورده ی دلتنگیهـــاست! اصلا گویی حرف اول تمام نامه ها دلتنگـــی ست !! صندوقچه ی رازهای مگـــــو! کلماتی که اگر بخواهم رودر رویت بگویـــم شرم از ان دو چشم نجیب ان دوقطعه عسل ناب وجودم را در بر می گیـــرد ! باور کن هرچه بنویسم حجم وسیع دلتنگیم در ان جای نمی گیـــرد و باز هم برخی کلمات از خجالت جا می افتنــد . ولی خدای را شاهد می گیرم که به جای هر کلمه جاافتــاده نامت را فریاد زده ام .... باران شدم و نام مقدست را در پلکهای خیسم شستشــــو دادم . دیگر حساب روزهای بی تو بودن را از دســـت داده ام . دیگر به خوبی می دانم که حتی این کاغذ هـــــــــم لیاقت درددلهای من را نــــــــدارد !! اما حالا که نیستی تا تمام اضطراب جهان را در نگاهت خلاصه کنـــم چرا برایت ننویســـــــــــــــم: خوب مـــــــــن! ســــــــــــــــــلام به اندازه تمام ناگفته هایم دوستـــــــــــت دارم . خدا نگهــــدار
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 13:37 توسط سحر |
اين روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشماي خيس و ابريشون همپاي رود كارونه
اين روزا دوستاهم ديگه با هم صداقت ندارن
يه وقتا توي زندگي همديگر و جا مي ذارن
جنس دلاي آدما اين روزا سخت و سنگيه
فقط توي نقاشيا دنيا قشنگ و رنگيه
اين روزا جرم عاشقي شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پاي چشمي سوختنه
اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه
اين روزا اشك مون فقط چاره بي قراريه
تنها پناه آدما عكساي يادگاريه
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:29 توسط حجت |
اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم بگو معنی تمرین چیست ؟ بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟ بریدن از خودم را ؟ مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی .. از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ... هوای سرد اینجا رو دوست ندارم مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 1:6 توسط حجت |
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غمگینی ست
که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود...
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.
عشق را 
ای کاش زبان سخن بود...
آن که می گوید دوستت دارم
دل اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید.
ای کاش عشق را
زبان سخن بود...
هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من.
عشق را
ای کاش زبان سخن بود...
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:45 توسط حجت |
فکر
فکر میکنم که عشق یه پرنده است
یک گل است
یک ترانه است
یا که خنده های کودکانه است
هر چه هست جاودانه است
فکر میکنم که عشق مذهب است
اب و باد و نان و خاک و خانه نیست
مکتب است
عشق مرگ نیست زندگی است
سخت نیست
عین سادگی است
عشق عاشقانه های باد و گندم است
اولین پناهگاه کودکی اخرین پناهگاه ادم است
روی برگ لاله های نوشکفته در سپیده دم
چو شبنم است
یا مسیح در درون مریم است
شهریار 
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:51 توسط حجت |
دیدگــــانم بار دیگر بســته است قلب سردم باز امشب خسته است . ای شقایق باز یادت میکنم!
با نگاهــایم صدایـت میکنم . اشک های بیشــمارم میروند گریه هایم بوی باران میدهند . باز امشب مثل سرما مانده ام در میان غربتـــی جا مانده ام . گریـه ها آیا امانم میدهند؟ مهربانی ها پناهم میدهند؟ . آرزو هـــایم هـــمه بر باد رفــت روی قلبم حسرت سردی نشست . بوی پاییز و خزان سر شار شد کوچه های قلبم امشـــب تار شد . ناله هایم را برایــت گفتـه ام در میـان درد هایم خفتــه ام . راز این شب های تارم را بگو رمز ســـنــگیـنی بارم را بــگو . دیده ام شب را که بی رحمانه ماند بر دلــم لالایی مســــتانه خوانـــــد!
صبر، مثل قاصدک پرواز کرد پشت چشمانم دوباره ســوز درد . امتـــداد آسمــــــان ، آبی نمـــــــــاند عشق، قلبم را چه بی رحمانه راند!
من جنون سایه ها را دیده ام
گریه هایم را به دریا میدهــم . باز دیـــوانه تر از دیــــوانه ام در سکوت لحظه ها ویرانه ام . با نوای زخـم عادت میـــکنم باز امشب هم صدایت میکنم . یا بیا، یا یادت از یـــــــادم ببر یا دعا کن دل نباشد در به در . .
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 12:45 توسط حجت |
| ||||||